شعر صبح اثر مهدی اخوان ثالث از کتاب از این اوستا
سلام به کاربران 24 تایمز.
امروز با شعر زیبای صبح از مهدی اخوان ثالث با شما هستیم.
با ما همراه باشید.
چو مرغی زیر باران راه گم کرده گذشته از بیابان شبی چون خیمه ی دشمن شبی را در بیابانی – غریب اما – به سر برده فتاده اینک آنجا روی لاشه ی جهد بی حاصل همه چیز وهمه جا خسته و خیس است چو دود روشنی کز شعله ی شادی پیام آرد سحر برخاست غبار تیرگی مثل بخار آب ز بشن دشت و در برخاست سپهر افروخت با شرمی که جاوید است و گاه آید برآمد عنکبوت زرد و خیس خسته را پر چشم حسرت کرد وزید آنگاه و آب نور را با نور آب آمیخت نسیمی آنچنان آرام که مخمل را هم از خواب حریرینش نمی انگیخت و روح صبح آنگه پیش چشم من برهنه شد به طنازی و خود را از غبار حسرت و اندوه در آیینه ی زلال جاودانه شست و شویی کرد بزرگ و پاک شد و ان توری زربفت را پوشید و آنگه طرف دامن تا کران بیکران گسترد و آنگه طرف دامن تا کران بیکران گسترد در این صبح بزرگ شسته و پاک اهورایی ز تو می پرسم ای مزدااهورا ،
ای اهورامزد نگهدار سپهر پیر در بالا بکرداری که سوی شیب این پایین نمی افتد و از آن واژگون پرغژم خمش حبه ای بیرون نمی ریزد نگدار زمین چونین در این پایین بکرداری که پایین تر نمی لیزد ز بس با صد هزاران کوهمیخش کرده ای ستوار نه می افتد نه می خیزد ز تو می پرسم ای مزدااهورا ،
ای اهورامزد که را این صبح خوش ست و خوب و فرخنده ؟
که را چون من سرآغاز تهی بیهوده ای دیگر ؟
بگو با من ،
بگو .
.
.
با .
.
.
من که را گریه ؟
که را خنده ؟
نظر شما در مورد این محتوا چیست؟