شعر اشک زهره اثر فریدون مشیری از کتاب ابر و کوچه

سلام به کاربران 24 تایمز.
امروز با شعر زیبای اشک زهره از فریدون مشیری با شما هستیم.
با ما همراه باشید.
با مرگ ماه روشنی از آفتاب رفت چشمم و چراغ عالم هستی به خواب رفت الهام مرد و کاخ بلند خیال ریخت نور از حیات گم شد و شور از شراب رفت این تابناک تاج خدایان عشق بود در تندباد حادثه همچون حباب رفت این قوی نازپرور دریای شعر بود در موج خیز علم به اعماق آب رفت این مه که چون منیژه لب چاه مینشست گریان به تازیانه افراسیاب رفت بگذار عمر دهر سرآید که عمر ما چون آفتاب آمد و چون ماهتاب رفت ای دل بیا سیاهی شب را نگاه کن در اشک گرم زهره ببین یاد ماه کن








دلم میخواد همین فردا تو جلسه تیم، یکم از این فضا رو با خودم ببرم. مشیری جوری از غم گفته که انگار خودش کنارتم نشسته و داره تعریف میکنه، نه اینکه فقط شعر خونده باشه. اون «چشمم و چراغ عالم هستی به خواب رفت» هنوز تو ذهنمه، یعنی واقعاً میتونی ببینی چطور یه فقدون میتونه کل دنیا رو خاموش کنه. برای ارائه هفتگی، چندتا بیت از همین «اشک زهره» رو میذارم که بقیه هم این حس رو چشیدن.