دانلود آهنگ آخرین نامه سیاوش قمیشی | خوابیدی بدون لالایی و قصه

متن آهنگ آخرین نامه سیاوش قمیشی
خوابیدی بدون لالایی و قِصهبگیر آسوده بخواب بی درد و غُصهدیگه کابوس زمستون نمیبینیتوی خواب گلهای حسرت نمیچینی
دیگه خورشید چهرتو نمیسوزونهجای سیلی های باد روش نمیمونهدیگه بیدار نمیشی با نگرونییا با تردید که بری یا که بمونی
رفتی و آدمکا رو جا گذاشتیقانون جنگلو زیر پا گذاشتیاینجا قهرن سینه ها با مهربونیتو تو جنگل نمیتونستی بمونیدلتو بردی با خود به جای دیگهاونجا که خدا برات لالایی میگهمیدونم میبینمت یه روز دوبارهتوی دنیایی که آدمک نداره
خوابیدی بدون لالایی و قِصهبگیر آسوده بخواب بی درد و غُصهدیگه کابوس زمستون نمیبینیتوی خواب گلهای حسرت نمیچینی
دیگه خورشید چهرتو نمیسوزونهجای سیلی های باد روش نمیمونهدیگه بیدار نمیشی با نگرونییا با تردید که بری یا که بمونی
رفتی و آدمکا رو جا گذاشتیقانون جنگلو زیر پا گذاشتیاینجا قهرن سینه ها با مهربونیتو تو جنگل نمیتونستی بمونیدلتو بردی با خود به جای دیگهاونجا که خدا برات لالایی میگهمیدونم میبینمت یه روز دوبارهتوی دنیایی که آدمک نداره








عالی و روان، ممنون. 😊 🙂 👌 💪 🌺
دقیقاً همون حسِ دلتنگیِ یه نامهی آخر رو داره؛ جایی که آدم برای آروم شدنِ کسی، از جنگل و آدما دل میبُره. این ترانه رو آدم با یه فنجون چاییِ تلخِ نیمهشب میفهمه، نه توی شلوغیِ روز.
چه حس غریبی داره این ترانه؛ انگار که ته یه کوچهی سرد، دوتا آدم هنوز داغون همدیگهن.
از قاب خاطره ها، این نغمه چون نامه ای بی پاسخ بر دل می نشیند؛ چه زیبا روایتگری کرده است از وداعی که در سکوت شب ها طنین انداز می شود.
چه ربطی به بازی سازی داره؟ این ترانه پر از درد جدایی و تنهاییِ، نه چیز دیگه ای!
دلم لبریز شد از این حرفات. آدمهای مهربون تو این جنگل واقعاً غریبهایمان. کاش یه لالایی بود که همه این قصههای آواره رو جمع کنه و ببره خونه.
از این همه سال هنوزم با شنیدنش مو به تنم سیخ میشه. قمیشی یه جوری میخونه که انگار خودش این غم رو لمس کرده، نه یه شاعر دور و برش.
ظریف ترین پیام این ترانه، وداعی ست که در آن، آرامشِ مخاطبِ غایب، بر اندوهِ حضورِ بی پاسخْ پیروز می شود؛ گویی شاعر، تسلی را در رهاییِ معشوق جست وجو کرده است.
آدمک ها شاید اونقدرها هم بد نبودن؛ لااقل توی جنگل می شد فهمید کی دشمنه، کی دوست. اینجا اما همه ماسک زدن و لبخند می زنن که خیالِ خوشت بشه، بعد پشتِت خنجر می زنن که هیچ صدایی درنیاد.
آشفته م کرد این ترانه؛ انگار یهو بغضِ چند ساله گلویی رو می گیره. آروم ترین تلخ ترین آهنگیه که شنیدم.
خوابی که در آن حتی قصهها هم آواره میشوند، تلخترین بیداری است.
استفاده خواهیم کرد. 🤍 😁 😄 😇 😎
خدای من این شعر چنان بغضی تو گلوم نشست که نتونستم نفس بکشم. سیاوش با همین چند خط، دنیایی از عزا و خاطره رو تو دلم زنده کرد. آدمینشین بودن واقعاً سخته وقتی پر از آدمکه!
دقیقاً انگار همین دیشب برام لالایی می گفت، اما هیچ قصه ای تموم نمیشه.
عجب قلمی داره سیاوش قمیشی! این متن رو که میخونم، واقعاً انگار داره از ته دلش باهام حرف میزنه. همون حس آشنای خداحافظی و دلتنگی رو چنان قشنگ به تصویر کشیده که آدم بی اختیار چندبار تکرارش میکنه.
اولین باری که این شعر رو کامل خوندم، انگار یه دستی رو شونه ام سنگینی کرد. کاش آدمکا هم یه روز صادقانه دلشونو بردارن برن.
یه حسی از آرامش سنگین داره این شعر، انگار نه یه خداحافظی تلخ، بلکه یه رهایی از همه چیزه.
این همون حس رو داره که یک برگ خشک از شاخه جدا میشه و میدونه نباید برگرده. شعر سیاوش قمیشی همیشه یه خاطره رو زنده میکنه.
دقیقاً همون لحظه ای که سیاوش میخونه «اونجا که خدا برات لالایی میگه»، یه جرقه تو ذهنم زد که چقدر این مفهوم رو توی کارمون نادیده می گیریم. انگار توی تیممون، همه غرق قانون های جنگل شدن و یادشون رفته مهربونی چقدر می تونه آرامش بیاره. از این هفته می خوام یه فضای جدید رو توی جلساتمون امتحان کنم، جایی که حرف زدن از صمیمیت، مسخره به نظر نیاد.