آهنگ دل شده وابسته تو اگه نمیدونی بدون محسن لرستانی

متن آهنگ دل شده وابسته تو اگه نمیدونی بدون
دل ﺷﺪه واﺑﺴﺘﻪ ی ﺗﻮ ﻣﮕﻪ ﻧﻤﻴﺪوﻧﻰ ﺑﺪون
ﻫﻤﻪ ﺟﺎ ﺑﻦ ﺑﺴﺘﻪ ﺑﻪ ﺗﻮ اﮔﻪ ﻛﻪ ﻣﻴﺘﻮﻧﻰ ﺑﻤﻮن
ﺑﺮده دل آراﻣﻮ ﻗﺮار از ﻛﻒ اﻳﻦ ﺑﻴﻘﺮار ﺑﻪ ﻣﻨﻪ دﻳﻮوﻧﻪ ی ﺳﺮﻣﺴﺘﻮ ﻫﻮﺷﻴﺎر ﺑﺒﺎر
ﺑﻪ ﺗﻜﺮار ﺑﺒﺎر ﺗﻮ ﺑﺴﻴﺎر ﺑﺒﺎر ﺑﺮای ﻳﻪ ﺑﺎر ﻣﻰ و ﺟﺎم ﺑﻴﺎر
ﺑﻴﺎ ﺑﺪه دﺳﺘﻢ ﻣﻰ و ﭘﻴﻤﺎﻧﻪ رو ﭘﺮ ﻛﻦ ﻫﻰ
و ﺑﺰﻧﻮ ﺑﻜﻮب ﻛﻦ ﺑﻴﺎ ﺣﺎﻟﻪ ﻣﻨﻮ ﺧﻮب ﻛﻦ ﺑﻴﺎ
ﺑﻴﺎ و ﻛﻨﺎرم ﺑﺸﻴﻦ ﻣﻴﺒﻴﻨﻰ ﺧﻮﺷﺤﺎﻟﻢ ﻛﻪ اﻳﻦ ﮔﻮﺷﻪ ی اﺗﺎﻗﻰ ﺑﺮﻳﺰ ﺳﻠﺎﻣﺘﻰ ﺳﺎﻗﻰ
ﺑﺮﻳﺰ ﺑﺮﻳﺰ ﺳﺎﻗﻰ ﻛﻪ دل ﺷﺪه ﻳﺎﻗﻰ ﺑﻬﻢ ﺑﺮﻳﺰ دﻧﻴﺎ ﺑﺮﻳﺰ ﺑﺎزم ﻣﻴﺨﻮام
ﺑﺮﻳﺰ ﺑﺮﻳﺰ ﺳﺎﻗﻰ ﻛﻪ دل ﺷﺪه ﻳﺎﻗﻰ ﺑﻬﻢ ﺑﺮﻳﺰ دﻧﻴﺎ ﺑﺮﻳﺰ ﺑﺎزم ﻣﻴﺨﻮام
دل ﺷﺪه واﺑﺴﺘﻪ ی ﺗﻮ اﮔﻪ ﻧﻤﻴﺪوﻧﻰ ﺑﺪون
ﻫﻤﻪ ﺟﺎ ﺑﻦ ﺑﺴﺘﻪ ﺑﻪ ﺗﻮ اﮔﻪ ﻛﻪ ﻣﻴﺘﻮﻧﻰ ﺑﻤﻮن
ﺑﺮده دل آراﻣﻮ ﻗﺮار از ﻛﻒ اﻳﻦ ﺑﻴﻘﺮار ﺑﻪ ﻣﻨﻪ دﻳﻮوﻧﻪ ی ﺳﺮﻣﺴﺘﻮ ﻫﻮﺷﻴﺎر ﺑﺒﺎر
ﺑﻪ ﺗﻜﺮار ﺑﺒﺎر ﺗﻮ ﺑﺴﻴﺎر ﺑﺒﺎر ﺑﺮای ﻳﻪ ﺑﺎر ﻣﻰ و ﺟﺎم ﺑﻴﺎر
ﺑﻴﺎ ﺑﺪه دﺳﺘﻢ ﻣﻰ و ﭘﻴﻤﺎﻧﻪ رو ﭘﺮ ﻛﻦ ﻫﻰ
و ﺑﺰﻧﻮ ﺑﻜﻮب ﻛﻦ ﺑﻴﺎ ﺣﺎﻟﻪ ﻣﻨﻮ ﺧﻮب ﻛﻦ ﺑﻴﺎ
ﺑﻴﺎ و ﻛﻨﺎرم ﺑﺸﻴﻦ ﻣﻴﺒﻴﻨﻰ ﺧﻮﺷﺤﺎﻟﻢ ﻛﻪ اﻳﻦ ﮔﻮﺷﻪ ی اﺗﺎﻗﻰ ﺑﺮﻳﺰ ﺳﻠﺎﻣﺘﻰ ﺳﺎﻗﻰ
ﺑﻴﺎ ﺑﺪه دﺳﺘﻢ ﻣﻰ و ﭘﻴﻤﺎﻧﻪ رو ﭘﺮ ﻛﻦ ﻫﻰ
و ﺑﺰﻧﻮ ﺑﻜﻮب ﻛﻦ ﺑﻴﺎ ﺣﺎﻟﻪ ﻣﻨﻮ ﺧﻮب ﻛﻦ ﺑﻴﺎ
ﺑﻴﺎ و ﻛﻨﺎرم ﺑﺸﻴﻦ ﻣﻴﺒﻴﻨﻰ ﺧﻮﺷﺤﺎﻟﻢ ﻛﻪ اﻳﻦ ﮔﻮﺷﻪ ی اﺗﺎﻗﻰ ﺑﺮﻳﺰ ﺳﻠﺎﻣﺘﻰ ﺳﺎﻗﻰ







بیا یه لحظه خودت رو جای دل بذار… یه دل که تموم خونه هاش رو به یه نفر داده. این آهنگ همون احوالی رو می گه که نمیشه توش موند و نمیشه رهاش کرد. هر بار می شنوم، ته دلم یه چیزی شل می شه، حس می کنم ساقی همین جا کنارم وایساده. اون تکرارِ «ببریز دنیا» انگار داد می زنه که دیگه طاقت نیماوردیم. کاش یه ترانه این قدر راست نگفته بود!
دلم با همین یه خطِ «اگه نمیدونی بدون» وایساد؛ اون طرز گفتنش یه جوریه که آدم یاد خاطرههای الکی میافته. بهترین بخش ماجرا اینه که نمیذاره دست از تکرارش برداری.
همون لحظه ای که ملودی شروع شد، یهو یادِ عصر جمعه ی چند سال پیش افتادم که تو ماشین با یه دوست قدیمی بودم و این اهنگ رو بلند کرده بود. دیشب خودم امتحانش کردم با یه لیون چای که نه، نتیجه برعکس شد؛ حس کردم ترانه داره حالِ منو تعریف می کنه، نه این که من حالم رو به ترانه بدم.
هر بار این آهنگ رو گوش میدم، یه جور دیگه غرقش میشم! مخصوصاً اون بخش «بزنو بکوب» که تموم وجودمو میگیره. محسن لرستانی با این ترانه یه حال عجیبی به آدم میده که واقعاً توصیف نشدنیه.
دقیقاً که این وابستگی نه از سر ضعف، از عمق یه حسِ بیپناهیه. ولی راستش من این ترانه رو بیشتر از جنس همون نوستالژی میبینم تا یه تجربهی فراتر از عاشقانههای تکراری. شعرش قشنگه، اما برام به اون عمقی که تو میگی نمیرسه.
دلت می خواد همین الان یه گوشه بشینی و با یه لیوان چایی زمستونی این آهنگو زمزمه کنی، مخصوصاً اون جایی که میگه «بیا و کنارم بشین»! وای که چقدر این مصرع دلهره عاشقی رو قشنگ لو می ده! حس می کنم محسن با این ترانه دقیقاً همون حال و هوای دلم رو ترجمه کرده؛ وابستگی و بی قراری که تهش یه دنیا آرامشه.
در دلِ این ترانه، روایتی از شیداییِ بی قیدوشرط نقش بسته است؛ جایی که «دل» نه در بندِ انتخاب، که در چنبرِ جاذبه ای ناخودآگاه گرفتار می آید و «ساقی» را نه جام نوش، که جان بخشِ این بی قراری می خواند. گویی هستیِ شاعر، با تمامِ ابعادِ پریشانش، در آینه ی نگاهِ معشوق خلاصه می شود و التماسِ «بنشین کنارم»، التماسی است برای یافتنِ آرامشی که در طوفانِ عشق گم شده است. این وابستگی، نه از سرِ ضعف، که برآمده از عمقی است که در آن، «بی قراری» خود به نوعی «قرار» بدل گشته است.