شعر غزلی در نتوانستن اثر احمد شاملو از کتاب آیدا، درخت خنجر و خاطره
سلام به کاربران 24 تایمز.
امروز با شعر زیبای غزلی در نتوانستن از احمد شاملو با شما هستیم.
با ما همراه باشید.
ادستهای گرم تو کودکان توامان آغوش خویش سخن ها می توانم گفت غم نان اگر بگذارد.
نغمه در نغمه درافکنده ای مسیح مادر،
ای خورشید!
از مهربانی بی دریغ جانت با چنگ تمامی ناپذیر تو سرودها می توانم کرد غم نان اگر بگذارد.
*
*
* رنگ ها در رنگ ها دویده،
ای مسیح مادر ،
ای خورشید!
از مهربانی بی دریغ جانت با چنگ تمامی نا پذیر تو سرودها می توانم کرد غم نان اگر بگذارد.
*
*
* چشمه ساری در دل و آبشاری در کف،
آفتابی در نگاه و فرشته ای در پیراهن از انسانی که توئی قصه ها می توانم کرد غم نان اگر بگذارد.







