آهنگ سپید و سیاه از وان دام + متن کامل | تو سپیدی من سیاهم

متن آهنگ سپید و سیاه از وان دام
تو خراب من آلوده مشو
غم این پیکر فرسوده مخور
قصه ام بشنو و از یاد ببر
بهر من غصه بیهوده نخور
تو سپیدی من سیاهم
خسته ای گم کرده راهم
تو به هر جا در پناهی
من به دنیا بی پناهم
تو طلوع هر امیدی
من غروبی نا امیدم
تو سپید و دل سیاهی
من سیاه دل سپیدم
نه قراری نه دیاری که بر آن رو بگذارم
به چه شوقی به چه ذوقی دگر این ره بسپارم
چه امیدی به سپیدی که به رنگ شب تارم
تو سپیدی من سیاهم
خسته ای گم کرده راهم
تو به هر جا در پناهی
من به دنیا بی پناهم
تو طلوع هر امیدی
من غروبی نا امیدم
تو سپید و دل سیاهی
من سیاه دل سپیدم








چقدر این تصویرِ «تو سپیدی، من سیاهم» آدم رو درگیر خودش می کنه؛ مثل یه نقاشی که تمومی نداره. حس می کنم شاعر یه جورایی داره از فاصله ی بین دوتا آدم حرف می زنه که نه می تونن یکی شن، نه می تونن رهاش کنن.
دلت می خواد یکی باشه که همیشه تو سایه ست، ولی تو روشناییِ وجودش غرق بشی. این ترانه دقیقاً همون حسِ دو قطبیِ درونِ آدمه.
خفن بود. 💚
واقعا عالی بود، خیلی مفید بود. 😇 😁 🌷 😎 😉
این بیت آخرش که «تو سپید و دل سیاهی، من سیاه دل سپیدم» انقدر قشنگه که آدم چند بار باید بخونتش تا بفهمی چقدر تضاد توش عمیقه.
سیاهی این غزل، بی پناهیِ درون را چنان آیینه می سازد که سپیدی، تنها امیدِ رهایی می شود؛ چه نغمه ی دلنشینی از تقابلِ روشنی و تاریکیِ جان!
تو سپیدی و من اینهمه سیاهی… شعر که میخونه آدم یاد تضادهای زندگی خودش میافته. مسیر خوندن این متن، حس و حال عجیبی داره و واژههاش عمق دارن. 🤔
این آهنگ با این تضادِ رنگی، یه حال عجیبی به آدم میده.
یکی از اون آهنگ ها که بستیش تو ماشین، تا تهش می خوای بری، مخصوصاً وقتی همه چیز قاطی شده. آدم می مونه بین این همه سپیدی و سیاهی، کدومش خودشه.
همون اولش یه چیزی تو دلم گفت این شعر فقط تو فضای مجازی قشنگه. تو دنیای واقعی که هرکی داره با کلی مسئله دست و پنجه نرم میکنه، آدم وقت میکنه بشینه به این ظرافتها فکر کنه؟ بیشتر شبیه یه حس خوشگل تو ذهن شاعره تا یه راهکار عملی برای زندگی. ولی خوندنش حال آدم رو خوب میکنه، اینو قبول دارم.
سپیدی و سیاهی در این ترانه، نه رنگ که دو قلمروِ هستی اند؛ یکی در پناهِ نور، دیگری در تبعیدگاهِ ظلمت. پرسش از مسئولیت، در جهانی که شاعر تنها به «بی پناهی» خویش اقرار می کند، به تأملی بی پاسخ می ماند. شاید هزینهٔ این جدایی، از جنس همان غمِ فرسوده ای است که نه بر زبان می آید و نه بر شانه ای سنگینی می کند.
دقیقا همون موقع که داشتم به تضادهای توی متن نگاه می کردم، یاد کلاس ادبیات خودم افتادم؛ جایی که معلممون می گفت هر شعر یه دنیای موازیه. این ترانه هم همین شکلیه، یه جور درس زندگیه که نشون می ده آدم ها گاهی با وجود فرق های اساسی، بازم می تونن کنار هم وایسن. با خودم گفتم کاش تو مدرسه ها بیشتر به این سبک تحلیل ها پرداخته می شد، شاید نسل جدید درک عمیق تری از احساسات پیدا می کرد.
چه نقش قشنگی از تقابل توی این شعر کشیده شده؛ یه جور دیالوگ درونی که هر آدمی یه بار تو زندگیش باهاش روبهرو شده.
خواهش میکنم! 😄✌️ راستش این حرف مدیر پروژه رو خیلی دوست دارم؛ دقیقاً همون حس ترانهست. ممنون از توجهت! 🙏
موفق باشید. 🥰 😂 😊
حاجی این ترانه رو وقتی گوش میدی، یه جورایی ته دلت رو میزنه… شعرش دقیقاً همون حس دوست داشتنیِ بی امیدی رو داره که بعضی روزا تجربه میکنی.
این تضاد سیاه و سفید توی متن آهنگ، یه جور عمق عجیبی به احساسات میده. ممنون از این انتخاب خاص.
جالب بود، ممنون. 😁 ✌️ 😜