خانه » شعر مرغِ دریا اثر احمد شاملو از کتاب آهن‌ها و احساس

شعر مرغِ دریا اثر احمد شاملو از کتاب آهن‌ها و احساس

اشعار 11 جولای 2026 2 دقیقه مطالعه
شعر مرغِ دریا اثر احمد شاملو از کتاب آهن‌ها و احساس

سلام به کاربران 24 تایمز.
امروز با شعر زیبای مرغِ دریا از احمد شاملو با شما هستیم.
با ما همراه باشید.
خوابید آفتاب و جهان خوابید از برج ِ فار،
مرغک ِ دریا،
باز چون مادری به مرگ ِ پسر،
نالید.
گرید به زیر ِ چادر ِ شب،
خسته دریا به مرگ ِ بخت ِ من،
آهسته.
□ سر کرده باد ِ سرد،
شب آرام است.
از تیره آب ـ در افق ِ تاریک ـ با قارقار ِ وحشی‌ ِ اردک‌ها آهنگ ِ شب به گوش ِ من آید; لیک در ظلمت ِ عبوس ِ لطیف ِ شب من در پی ِ نوای گُمی هستم.
زین‌رو،
به ساحلی که غم‌افزای است از نغمه‌های دیگر سرمست‌ام.
□ می‌گیرَدَم ز زمزمه‌ی تو،
دل.
دریا!
خموش باش دگر!
دریا،
با نوحه‌های زیر ِ لبی،
امشب خون می‌کنی مرا به جگر.
.
.
دریا!
خاموش باش!
من ز تو بیزارم وز آه‌های سرد ِ شبان‌گاه‌ات وز حمله‌های موج ِ کف‌آلودت وز موج‌های تیره‌ی جان‌کاه‌ات.
.
.
□ ای دیده‌ی دریده‌ی سبز ِ سرد!
شب‌های مه‌گرفته‌ی دم‌کرده،
ارواح ِ دورمانده‌ی مغروقین با جثه‌ی ِ کبود ِ ورم‌کرده بر سطح ِ موج‌دار ِ تو می‌رقصند.
.
.
با ناله‌های مرغ ِ حزین ِ شب این رقص ِ مرگ،
وحشی و جان‌فرساست از لرزه‌های خسته‌ی این ارواح عصیان و سرکشی و غضب پیداست.
ناشادمان به‌شادی محکوم‌اند.
بیزار و بی‌اراده و رُخ‌درهم یک‌ریز می‌کشند ز دل فریاد یک‌ریز می‌زنند دو کف بر هم:
لیکن ز چشم،
نفرت ِشان پیداست از نغمه‌های ِشان غم و کین ریزد رقص و نشاط ِشان همه در خاطر جای طرب عذاب برانگیزد.
با چهره‌های گریان می‌خندند،
وین خنده‌های شکلک نابینا بر چهره‌های ماتم ِشان نقش است چون چهره‌ی جذامی،
وحشت‌زا.
خندند مسخ‌گشته و گیج و منگ،
مانند ِ مادری که به امر ِ خان بر نعش ِ چاک چاک ِ پسر خندد ساید ولی به دندان‌ها،
دندان!
□ خاموش باش،
مرغک ِ دریایی!
بگذار در سکوت بماند شب بگذار در سکوت بمیرد شب بگذار در سکوت سرآید شب.
بگذار در سکوت به گوش آید در نور ِ رنگ‌رفته و سرد ِ ماه فریادهای ذلّه‌ی محبوسان از محبس ِ سیاه.
.
.
□ خاموش باش،
مرغ!
دمی بگذار امواج ِ سرگران‌شده بر آب،
کاین خفته‌گان ِ مُرده،
مگر روزی فریاد ِشان برآورد از خواب.
□ خاموش باش،
مرغک ِ دریایی!
بگذار در سکوت بماند شب بگذار در سکوت بجنبد موج شاید که در سکوت سرآید تب!
□ خاموش شو،
خموش!
که در ظلمت اجساد رفته‌رفته به جان آیند وندر سکوت ِ مدهش ِ زشت ِ شوم کم‌کم ز رنج‌ها به زبان آیند.
بگذار تا ز نور ِ سیاه ِ شب شمشیرهای آخته ندرخشد.
خاموش شو!
که در دل ِ خاموشی آواز ِشان سرور به دل بخشد.
خاموش باش،
مرغک ِ دریایی!
بگذار در سکوت بجنبد مرگ.
.
.
۲۱ شهریور ِ ۱۳۲۷

×

نظر شما در مورد این محتوا چیست؟

مشاهده مطالب مشابه...

ارسال دیدگاه جدید

0 دیدگاه تایید شده
دیدگاهی در مورد این مطلب ارسال نشده، شما اولین نفر باشید.