شعر چشمه ی کوچک اثر نیما یوشیج از کتاب مجموعه اشعار
سلام به کاربران 24 تایمز.
امروز با شعر زیبای چشمه ی کوچک از نیما یوشیج با شما هستیم.
با ما همراه باشید.
گشت یکی چشمه ز سنگی جدا غلغله زن ،
چهره نما ،
تیز پا گه به دهان بر زده کف چون صدف گاه چو تیری که رود بر هدف گفت :
درین معرکه یکتا منم تاج سر گلبن و صحرا منم چون بدوم ،
سبزه در آغوش من بوسه زند بر سر و بر دوش من چون بگشایم ز سر مو ،
شکن ماه ببیند رخ خود را به من قطره ی باران ،
که در افتد به خاک زو بدمد بس کوهر تابناک در بر من ره چو به پایان برد از خجلی سر به گریبان برد ابر ،
زمن حامل سرمایه شد باغ ،
ز من صاحب پیرایه شد گل ،
به همه رنگ و برازندگی می کند از پرتو من زندگی در بن این پرده ی نیلوفری کیست کند با چو منی همسری ؟
زین نمط آن مست شده از غرور رفت و ز مبدا چو کمی گشت دور دید یکی بحر خروشنده ای سهمگنی ،
نادره جوشنده ای نعره بر آورده ،
فلک کرده کر دیده سیه کرده ،
شده زهره در راست به مانند یکی زلزله داده تنش بر تن ساحل یله چشمه ی کوچک چو به آنجا رسید وان همه هنگامه ی دریا بدید خواست کزان ورطه قدم درکشد خویشتن از حادثه برتر کشد لیک چنان خیره و خاموش ماند کز همه شیرین سخنی گوش ماند خلق همان چشمه ی جوشنده اند بیهوده در خویش هروشنده اند یک دو سه حرفی به لب آموخته خاطر بس بی گنهان سوخته لیک اگر پرده ز خود بردرند یک قدم از مقدم خود بگذرند در خم هر پرده ی اسرار خویش نکته بسنجند فزون تر ز پیش چون که از این نیز فراتر شوند بی دل و بی قالب و بی سر شوند در نگرند این همه بیهوده بود معنی چندین دم فرسوده بود آنچه شنیدند ز خود یا ز غیر و آنچه بکردند ز شر و ز خیر بود کم ار مدت آن یا مدید عارضه ای بود که شد ناپدید و آنچه به جا مانده بهای دل است کان همه افسانه ی بی حاصل است







