نخستین فمینیست انگلستان؛ زنی که ‘کفتار زیردامنیپوش’ خوانده شد

مری وُلستونکرافت رو بهش میگن «اولین فمینیست انگلستان». حداقل صد سال از زمان خودش جلوتر بود، هر چند تا دهه ۱۹۶۰ نقشش توی به دست آوردن حقوق زنان اونجوری که باید دیده نشده بود.
اون توی سال ۱۷۹۲ افکارش رو توی کتابی به اسم «احقاق حقوق زنان» نوشت و چند سال بعد، توی ۱۷۹۷، وقتی ۳۸ سالش بود، بعد از به دنیا آوردن دخترش از دنیا رفت.
مری ولستونکرافت باور داشت که قدرت استدلال توی زن و مرد فرقی نداره و هر دو باید حق درس خوندن داشته باشن. این حرفش هم برای مردها و هم برای زنهای اون زمان عجیب و غیرعادی بود. بهتر شدن حقوق زنان توی کشورهای غربی هنوز هم یه چیز نسبتاً جدیده؛ کلمههای «فمینیست» و «فمینیسم» توی دهه ۱۸۹۰ ساخته شدن. زنان حق مهم رای دادن رو توی آمریکا سال ۱۹۲۰، توی بریتانیا ۱۹۲۸، توی فرانسه ۱۹۴۴ و توی سوئیس سال ۱۹۷۱ به دست آوردن.
مثل همه کسایی که منطق و معیارهای زمان خودشون رو به چالش میکشن، مری ولستونکرافت هم بهای سنگینی پرداخت. مدام هدف توهینهای زنستیزانه بود؛ مثلاً هوراس والپول، یکی از آدمهای خیلی بانفوذ اون زمان، صداش کرده بود «کفتار زیردامنیپوش».

خب، بذار اینطوری برات بگم. بعد از اینکه مری ولستونکرافت از دنیا رفت، این توهینها و حرفهای زشت علیهش خیلی بیشتر شد. شوهرش، ویلیام گادوین، که بیشتر از چند ماه شوهرش نبود، یه فیلسوف رادیکال بود که اعتقاد داشت باید همیشه حقیقت رو گفت، هرچقدر هم تلخ باشه. اومد یه کتاب درباره زندگی مری نوشت و توش چیزهایی رو لو داد که خیلی جنجالی بود؛ مثلاً اینکه بچه اول مری از یه رابطه نامشروع به دنیا اومده بود و اینکه دو بار سعی کرده بود خودکشی کنه. این کتاب گادوین دست مخالفهای مری داد تا دههها و حتی قرنها چهرهش رو خراب کنن.
توی کتاب «احقاق حقوق زنان»، مری ولستونکرافت یه ایده انقلابی بروز داد که اون موقع خیلی جسورانه بود: اینکه زن و مرد از نظر قدرت عقل و حق «کاملاً انسان بودن» با هم برابرن. میگفت اگه خیلیها با این حرف موافق نیستن، دلیلش اینه که زنها از آموزشهایی که مردان میبینن محرومن. حرفش این بود: «تا وقتی که ابزار فکر کردن به زنها داده نشه و ذهنشون به اندازه بدنشون ارزش نداشته باشه، نمیتونن آزاد باشن یا کاملاً انسان بشن.»
ویلیام گادوین میگفت مری ولستونکرافت با نوشتن این کتاب «شجاعانه و تنها برای دفاع از نیمی از نژاد بشر جلو رفت، چون تو همه جوامع – چه عقبمونده و چه پیشرفته – زنها از احترام درست و جایگاه برابر به عنوان موجودات عاقل محروم شدن.»
برای مری، آموزش خیلی مهم بود. خودش گفته: «من عمیقاً باور دارم که بیتوجهی به آموزش همجنسهای من، ریشه اصلی بدبختیایه که ازش بدَم میاد.» ولی آموزش از نظر او فقط رفتن به مدرسه نبود؛ منظورش یه تغییر فرهنگی بزرگ بود که به دخترها و زنها تحمیل شده بود.
مری ولستونکرافت صاف و پوستکنده گفت که کتاب «احقاق» رو برای زنهای طبقه متوسط اون زمان نوشته. از زنهای پولدار خیلی انتقاد میکرد و به ندرت به زنهای فقیر اشاره میکرد.
استدلالش این بود که زنها طوری تربیت میشن که «بردههای خوشگل خونه» باشن. به قول خودش، جامعه با یه ظاهر فریبنده، «زنجیرهای ابریشمی» به زنها میده تا تحمل کنن و حتی عاشق بندگی بشن.
میگفت برای اینکه زنها «کاملاً انسان» باشن، باید مستقل از مردها باشن. جملهاش این بود: «من مرد رو به عنوان یه موجود برابر دوست دارم، اما عصای پادشاهیاش، چه واقعی باشه چه زوری، به من نمیرسه مگر اینکه منطق خودم از من بخواد بهش احترام بذارم. حتی اون موقع هم من از منطق اطاعت میکنم، نه از مرد.»
مری هم مردها و هم زنها رو به چالش کشید. گفت: «امیدوارم همجنسهام من رو ببخشن که باهاشون مثل موجودات عاقل رفتار میکنم، به جای اینکه چاپلوسی کنم و بگم چقدر خوشگل و دلربان و همیشه مثل بچههایی هستن که نمیتونن روی پای خودشون وایسن.»

البته، در ادامه متن بازنویسی شده به صورت عامیانه و روان آورده شده است:
ویلیام گادوین، نویسنده و فیلسوف انگلیسی، شوهر مری ولستونکرافت بود.
اون عقیده داشت که زنا اگه بخوان، میتونن هر شغلی رو انتخاب کنن. میگفت: «زنا قطعاً میتونن هنر پزشکی رو یاد بگیرن، دکتر یا پرستار بشن… میتونن علم سیاست رو هم یاد بگیرن… یا برن تو زمینههای مختلف کسب و کار.» سالها بعد، یعنی سال ۱۸۷۶، اولین زن تو بریتانیا تونست بره تو رشته پزشکی، و کلی سال دیگه طول کشید تا این کار عادی بشه.
مری ولستونکرافت سال ۱۷۵۹ تو لندن به دنیا اومد، تو دنیایی که زنا جایگاه پایینتری داشتن؛ وضعیتی که تقریباً همیشه تو تاریخ بوده. به قول سیمون دو بوار، یکی از فمینیستهای معروف قرن بیستم: «قانونگذارها، کشیشها، فیلسوفها، نویسندهها و دانشمندها هر کاری کردن تا نشون بدن جایگاه پایین زنا تو آسمونا تعیین شده، ولی روی زمین یه امتیاز حساب میشه.»
اون موقع همه این باور رو داشتن که زنا زیادی احساساتی و هیجانیان و نمیتونن عقلانی فکر کنن.
مری ولستونکرافت خوب میدونست این نظر عمومی چقدر قدرتمنده. میگفت: «به نظر میاد مردا از منطق استفاده میکنن تا تعصبهاشون رو توجیه کنن؛ تعصبهایی که جزو وجودشون شده و نمیتونن ریشهش رو پیدا کنن، چه برسه به اینکه بخوان از بینش ببرن. ذهن باید قوی باشه تا با اراده محکم اصول خودش رو بسازه، ولی یه جور ترس فرهنگی هست که باعث میشه بیشتر مردا جا بزنن.»
مری تو یه خانواده از طبقه متوسط به دنیا اومد که کمکم فقیرتر شدن. پدرش الکلی بود و گاهی خشونت میکرد، و مادرش هم بهش توجه یا محبت نمیکرد. به گفته گادوین: «پدرش ارباب بود و مادرش یکی از رعیتهاش.»
تحصیلات مری خیلی ابتدایی بود و عملاً خودش خودش رو یاد داده بود. ۱۶ سالگی خونه رو ترک کرد تا راه خودش تو دنیا رو پیدا کنه. راههای مختلفی برای پول درآوردن امتحان کرد، مثلاً یه مدرسه راه انداخت که خودش مدیرش بود. با این حال، تو ۲۸ سالگی بدهکار، بیپول و بیخونه شده بود.
همون موقع بود که کمک جوزف جانسون نقطه عطفی تو زندگی مری شد. جوزف جانسون یه ناشر رادیکال بود که نزدیک کلیسای سنت پل تو مرکز لندن کتابفروشی داشت. مری براش به عنوان نقدنویس و بعد معاون سردبیر کار کرد. کتاب «احقاق حقوق زنان» رو هم جانسون چاپ کرد و اون بود که مری رو وارد دنیای نقد ادبی رادیکال لندن کرد.

مجسمهی مری ولستونکرافت تو نیوینگتون گرین لندن
انقلاب فرانسه تو سال ۱۷۸۹ برای اونایی که تو لندن رادیکال بودن، یه جورایی مثل زلزله بود. وقتی مردم تونستن «فره مقدس پادشاهان» رو بشکنن، دیگه همه چی ممکن به نظر میرسید. ولی اون انتظارهای اولیه هیچوقت به حقیقت نپیوست. وقتی مری ولستونکرافت داشت کتاب «احقاق حقوق زنان» رو مینوشت، دیگه همه امیدها که شعار «آزادی، برابری، برادری» شامل حال زنها هم بشه، نقش بر آب شده بود. این ناامیدی از انقلاب فرانسه که نتونست حق زنها رو بگیره، باعث شد مری این کتاب رو فقط تو شش هفته بنویسه.
این کتاب یه حملهی مفصل به افکار ژان ژاک روسو دربارهی تربیت و آموزش بچههاست. روسو یهجورایی از روشنفکرهای اصلی انقلاب فرانسه بود، ولی نظراتش دربارهی جایگاه زنها تو جامعه اصلاً انقلابی نبود. اون معتقد بود زنها باید برای خوشحالی مردها آموزش ببینن، مطیع و دلنشین باشن و زن و مادر خوبی بشن.
چند ماه بعد از نوشتن کتاب «احقاق»، مری رفت پاریس؛ جایی که هنوز توی گیر و دار انقلاب بود. اینم یه نشونهی دیگه از شخصیت مستقلش بود. تو پاریس، مری لویی شانزدهم رو دید که داشت از خیابون رد میشد، درست قبل از اینکه زیر گیوتین بره.
مری تو پاریس عاشق یه مردی به اسم گیلبرت ایملی شد؛ یه آدم ماجراجو و تاجر و دیپلمات آمریکایی. باهم صاحب یه دختر شدن، ولی این عشق دوطرفه نبود و ایملی مری رو ول کرد. مری دنبالش از پاریس رفت. بارها و بارها تو فرانسه و لندن، ایملی با مری و دخترش بدرفتاری کرد. آخرش مری که از دست ایملی خیلی عاصی شده بود، دوبار دست به خودکشی زد؛ یهبار با تریاک، بار دوم خودش رو از پل پاتنی انداخت توی رودخونهی تایمز لندن.
بعداً منتقدهای ولستونکرافت با خوشحالی میگفتن زنی که کتاب «احقاق حقوق زنان» رو نوشته و اینقدر طرفدار استقلال زنها از مردها بوده، خودش به حرف خودش عمل نکرده.

مری ولستونکرافت بالاخره ایملی رو ول کرد و کمکم برگشت به زندگی ادبی. بعدش با ویلیام گادوین یه رابطه عاشقانه شروع کرد و وقتی ازش باردار شد، با هم ازدواج کردن. صاحب یه دختر شدن که مری بعد از به دنیا آوردنش، به خاطر عفونت از دنیا رفت. این دختر خودش بعداً یه چهره معروف شد: مری شلی، همون کسی که رمان معروف فرانکشتاین رو نوشت.
حرف مری ولستونکرافت توی قرن بیستم خیلی بیشتر از قرن هجدهم جا افتاد: «حقوق زن و مرد یکیه.»
خودش خوب میدونست که چقدر مردم با افکارش مخالفت میکنن. چند ماه قبل از مرگش نوشته بود: «کسایی که جرات دارن از زمانه خودشون جلو بزنن و با قدرت ذهنشون خودشون رو از شر تعصبهایی که دنیا بعداً باطلشون میکنه، خلاص کنن، باید یاد بگیرن که در برابر سرزنش و بازخواست بایستن. نباید زیادی نگران این باشن که بقیه چی فکر میکنن… اونایی که منو میشناسن، میدونن که من بر اساس اصولم عمل کردم. از این نظر، من با حرف خیلی از آدمها کاری ندارم، من فقط نظر خودم رو میگم.»
از زنها میخواست که به خاطر خودشون قوی و مستقل باشن: «من نمیخوام زنها اختیار مردها رو داشته باشن، من میخوام هر زنی اختیار خودش دست خودش باشه.»
«آخرش حرف سر عدالته، چیزی که دنیا بهش نیاز داره صدقه نیست، عدالته.»

پلاک سبز رنگی تو مدرسه ابتدایی نیوینگتون گرین نصب شده، همون حوالی مدرسهای که ولستون کرافت با خواهراش (اورینا و الیزا) و فانی بلاد راه انداخته بودن. این پلاک رو سال ۲۰۱۱ پردهبرداری کردن.

باشه، این متن برات بازنویسی شده:
ولستون کرافت یه نوجوون تو مدرسه بود.
نظر شما در مورد این محتوا چیست؟







