نام قدیم خیابان ولیعصر شیراز
خیابان ولیعصر شیراز و میدانی که در انتهای آن قرار گرفته، پیش از انقلاب با نام «ولیعهد» شناخته میشدند و در میان مردم محلی به «درشکه خانه» هم معروف بودند.
از درشکهها تا پل کابلی
اگر امروز گذرتان به شرق شیراز بیفتد، غول آهنی و مدرنی به نام پل کابلی ولیعصر را میبینید که انگار میخواهد مدرنیته را به تن شهر سنجاق کند. اما زیر پوست این آسفالت و بتن، خاطراتی هست که با صدای نعل اسب و بوی کاه گره خورده. خیابان ولیعصر که در گذشتههای نه چندان دور «ولیعهد» نام داشت، روزگاری محل تجمع درشکههایی بود که مسافران را به محلات دورتر میبردند. به همین خاطر هم بود که قدیمیهای شیراز، وقتی میخواستند آدرس بدهند یا قرار بگذارند، به جای القاب رسمی، میگفتند: «فلانی را در درشکهخانه دیدم.»
آرتور پوپ در کتاب «معماری ایران» اشاره میکند که شهرها موجودات زندهای هستند که با نامهایشان نفس میکشند. وقتی نام یک خیابان تغییر میکند، بخشی از حافظه جمعی دچار لکنت میشود، اما هویت محلی آنقدر زور دارد که نامهای غیررسمی مثل «درشکهخانه» را تا دههها در ذهن پیرمردهای نیمکتنشین پارک ولیعصر زنده نگه دارد.
وقتی نقشه شهر عوض شد
تغییر اسامی معابر در شیراز بعد از سال ۵۷، فقط یک تعویض تابلوی ساده نبود؛ یک جراحی عمیق در نقشه شهری بود که میخواست ردپای گذشته را پاک کند. خیابان ولیعهد شد ولیعصر، همانطور که خیابان زندان شد عدالت و فلکه گاز شد میدان آزادی. اما نکته جالب اینجاست که در لهجه شیرین شیرازی، هنوز هم بسیاری از این نقاط با نامهای ۵۰ سال پیش صدا زده میشوند. انگار مردم با حفظ نامهای قدیمی، نوعی مقاومت مدنی در برابر فراموشی تاریخشان نشان میدهند.
جیمز موریر در «سرگذشت حاجی بابای اصفهانی» به کنایه میگوید ایرانیها به جای ساختن چیزهای جدید، دوست دارند روی چیزهای قدیمی نامهای جدید بگذارند. شاید در مورد خیابان ولیعصر هم همین صادق باشد؛ خیابانی که حالا با ترافیک سنگین و مراکز خریدش شناخته میشود، اما در لایههای زیرینش، هنوز هم میتوان روح آن «درشکهخانه» خاکی را پیدا کرد که مسافران خسته را به مقصد میرساند.
آیا نیم قرن دیگر، کسی به یاد خواهد آورد که اینجا روزی میدان ولیعهد بوده، یا پل کابلی تمام خاطرات نعل و درشکه را زیر سایه خودش دفن میکند؟ جواب این سوال را باید در حرفهای پدربزرگهایی جستجو کرد که هنوز وقتی میخواهند به سمت بازار بروند، به راننده تاکسی میگویند: «شهریار، برو تا درشکهخونه!»